تبليغاتX
پرنیاز بلاگ

پرنیاز بلاگ

من و نت ...

قدرت کلام

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:  امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:46  توسط نازلی  | 

‎* قرآن از زبان دکتر علی شریعتی*


قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است
و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن
هم حج و نماز !

کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه
اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که
این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و
برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای
فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد
کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب
گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و
نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،

======================
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره
صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:36  توسط نازلی  | 

62 واقعیت درمورد نیمه گمشده زندگی

 
 
 
 
 
قصد داریم واقعیت‌های مربوط به تجربیات شما از نیمه گمشده زندگیتان را در اختیارتان قرار دهیم. امیدواریم پس از خواندن از مطلب، بفهمید که نیمه گمشده واقعاً یعنی چه و بتوانید از این اطلاعات برای یافتن شادی و خوشبختی در روابطتان استفاده کنید.  
 
واقعیت 1:
برخلاف آنچه از کودکی به شما قبولانده‌اند، شما بیش از یک نیمه گمشده دارید.
واقعیت 2:
شما برای شاد بودن به نیمه گمشده‌تان نیاز ندارید.
واقعیت 3:
قبل از اینکه اجازه دهید کسی دوستتان بدارد، باید اول یاد بگیرید که چطور موجبات شادی خودتان را فراهم کنید.
واقعیت 4:
نیمه گمشده برای رسیدن به تعادل وارد زندگی ما می‌شوند.
واقعیت 5:
نیمه گمشده برای کمک به ما برای پیدا کردن خودِ درونیمان وارد زندگی ما می‌شوند.
واقعیت 6:
نیمه گمشده بین جنسیت‌ها، ملیت‌ها، مذاهب یا دیدگاه‌های سیاسی مختلف تبعیضی قائل نیستند.
واقعیت 7:
نیمه گمشده شما ممکن است همانی باشد که درست کنار گوشتان خوابیده است.
واقعیت 8:
دلیلش این است که عشق به شکل‌ها و اندازه‌های مختلف می‌آید.
واقعیت 9:
ارتباط شما با نیمه گمشده‌تان به خصوصیات ظاهری متکی نیست.  مهم نیست که چه ظاهری داشته باشند، مهم درون آنهاست که پیوند شما را مستحکم می‌کند.
واقعیت 10:
ظاهر انسان‌ها فقط یک پوسته است و نیمه گمشده شما درون این پوسته خوابیده است. وضعیت ظاهری شما DNA شماست؛ همان چیزی که پدر و مادرتان موقع تولد به شما بخشیده‌اند. اما هیچ ارتباطی با خودِ روحانی و معنوی شما ندارد. و با کمک این خود است که نیمه گمشده‌تان را می‌یابید.
واقعیت 11:
وقتی برای اولین بار نیمه گمشده‌مان را می‌بینیم، جاذبه‌ای فوری به او حس خواهید کرد.
واقعیت 12:
این یک جاذبه روحانی است که دو روح را به هم متصل می‌کند.
واقعیت 13:
با روی آوردن به خودی درونیتان، فوراً نیمه گمشده‌تان را تشخیص خواهید داد.
واقعیت 14:
نیمه گمشده به دلایل مشخص وارد زندگی ما می‌شود.
واقعیت 15:
نیمه گمشده برای تحسین ما وارد زندگیمان می‌شود.
واقعیت 16:
نیمه گمشده برای کامل کردن ما وارد زندگیمان می‌شود.
واقعیت 17:
نیمه‌ گمشده انواع مختلف دارد و آنها را می‌توان به سه دسته اصلی تقسیم کرد.
واقعیت 18:
این سه دسته‌بندی از این قرارند: کارما، همراه و دوقلو.
واقعیت 19:
حتی ممکن است یک گروه چهارمی هم باشد که شریک گروهی نامیده می‌شود.
واقعیت 20:
نیمه گمشده کارما به زندگی شما می‌آید تا کمکتان کند مشکلی را حل کنید یا شما به او کمک کنید مشکلی را حل کند.
واقعیت 21:
نیمه گمشده کارما ممکن است همکار، یکدوست نزدیک یا یکی ازاعضای خانواده شما باشد.
واقعیت 22:
نیمه گمشده کارما ممکن است حتی حیوان خانگی شما باشد که ارتباطی روحانی با او برقرار کرده‌اید.
واقعیت 23:
نیمه گمشده کارما یکی از متداولترین نوع روابط است و ممکن است در طول زندگی چندین مورد از آن را داشته باشید.
واقعیت 24:
بین دو شریک کارما معمولاً هیچ رابطه جنسی وجود ندارد.
واقعیت 25:
نیمه گمشده همراه کسی است که برای صمیمیت و بچه‌دار شدن به زندگی شما پا می‌گذارد.
واقعیت 26:
این نیمه گمشده کسی است که نهایتاً یا با او ازدواج می‌کنید و یا تا پایان عمر یک رابطه معنوی با او دارید.
واقعیت 27:
اما نیمه گمشده همراه قرار نیست که تا پایان عمر کنار شما باشد و احتمال طلاق وجود دارد.
واقعیت 28:
نیمه گمشده همراه به دلیلی وارد زندگی شما شده است و یکی از این دلایل رشد فردی شماست.
واقعیت 29:
برخلاف نیمه گمشده کارما و دوقلو، رابطه نیمه همراه مستلزم تلاش بیشتر از هر دو جانب است تا رابطه‌ای سالم و دوست‌داشتنی ایجاد شود.
واقعیت 30:
حتی اگر شما و نیمه همراهتان از هم جدا شوید، او هیچوقت به طور کامل از زندگی شما بیرون نخواهد رفت.
واقعیت 31:
سومین گروه نیمه دوقلو است که بیشترین هواخواه را دارد.
واقعیت 32:
نیمه دوقلو هم به دلیلی مشخص وارد زندگی شما می‌شود.
واقعیت 33:
شما نیمه دوقلویتان را طوری تشخیص می‌دهید که انگار او را همه عمر می‌شناخته‌اید.
واقعیت 34:
نیمه دوقلو همتای الهی شماست.
واقعیت 35:
روح همتای دوقلو منعکس‌کننده روح شماست، آن را شناخته و با آن پیوند می‌خورد.
واقعیت 36:
هیچکس نمی‌تواند شما را از همراه دوقلویتان جدا کند.
واقعیت 37:
اما اگر زمان مناسب نباشد، ممکن است همراه دوقلویتان شما را ترک کند و بعدها در یک زمان دیگر برگردد. اما این پیوند هیچوقت شکسته نمی‌شود.
واقعیت 38:
مهمترین و متداولترین عامل پیوند نخوردن با نیمه دوقلو در یک زمان این واقعیت است که هر دو طرف یا یکی از آنها در یک رابطه متعهد هستند.
واقعیت 39:
اما اگر زمان مناسب باشد و هر دو طرف قوی باشند، رابطه با نیمه دوقلو شکل خواهد گرفت.
واقعیت 40:
مهم نیست که کدام دسته از این نیمه‌های گمشده وارد زندگی شما می‌شوند، مسئله مهم این است که هرکدام از آنها به دلیلی می‌آیند و هیچیک مهمتر از دیگری نیست زیرا همه آنها باعث می‌شوند بتوانیم خودِ والاترمان را پیدا کنیم.
واقعیت 41:
مهم نیست که چه نوع نیمه گمشده‌ای وارد زندگی شما شود، همه آنها به دلیلی در زندگیتان هستند و معمولاً مهمتر از بقیه هستند زیرا کمکمان می‌کنند به خودِ والاترمان برسیم.
واقعیت 42:
همه ما در زندگی ماموریتی داریم و این به خودمان بستگی دارد که آن ماموریت را پیدا کنیم. نیمه گمشده ما می‌تواند برای رسیدن به آن کمکمان کند.
واقعیت 43:
بعضی‌اوقات نیمه گمشده ما به این دلیل وارد زندگیمان می‌شوند که مشکلی را باید حل کنیم.
واقعیت 44:
اما برای اینکه بتوانیم نیمه گمشده‌مان را پیدا کنیم، باید از درون کامل باشیم. به این معنی نیست که ما نیاز یا مشکلی نداریم. معنی آن این است که می‌دانیم از زندگی چه می‌خواهیم و برای رسیدن به آن هدف تلاش می‌کنیم. نیمه گمشده‌مان ما را در این راه همراهی می‌کند.
واقعیت 45:
نیمه گمشده کسی است که کمکتان می‌کند از نظر معنوی و روحانی رشد کنید تا بتوانید در زندگی به تعادل برسید.
واقعیت 46:
می‌دانید که به این دلیل با نیمه گمشده‌تان ملاقات کرده‌اید که در سطحی کاملاً متفاوت با کسانی که قبلاً دیده‌اید با او ارتباط برقرار کرده‌اید.
واقعیت 47:
نمی‌توانید پیوند با نیمه گمشده‌تان را به اجبار ایجاد کنید. این پیوند یا خودبه‌خود ایجاد می‌شود یا نمی‌شود.
واقعیت 48:
اگر بخواهید به اجبار اینکار را بکنید، راه معنوی شما به سمت یافتن خودِ درونیتان برهم می‌خورد و ظاهر رابطه با مشکلاتی روبه‌رو خواهد شد.
واقعیت 49:
اگر از یافتن نیمه گمشده‌تان دلسرد و ناامید شده‌ باشید، هیچوقت این اتفاق نخواهد افتاد.
واقعیت 50:
اگر برای برآوردن نیازهایتان به دنبال نیمه گمشده‌تان هستید، این اتفاق نمی‌افتد.
واقعیت 51:
یک نفر خاص نیست که نیمه گمشده شما باشد. شما نیمه‌های گمشده مختلفی دارید و هرکدام برای وارد شدن به زندگی شما دلیل خاصی دارند.
واقعیت 52:
حتی می‌توانید در اینترنت هم با نیمه گمشده‌تان آشنا شوید. اما درمورد این رویکرد کمی مراقب باشید.
واقعیت 53:
دلیل آن؟ تنها راه درست برای تشخیص نیمه گمشده‌تان از طریق آشنایی و شناخت است.
واقعیت 54:
نیمه گمشده‌تان شما را در پروژه‌ها و مسئولیت‌های مختلفی که در آن شرکت دارید ترغیب می‌کند.
واقعیت 55:
نیمه گمشده‌تان شما را همانگونه که هستید می‌پذیرد.
واقعیت 56:
نیمه گمشده‌تان در مواقع ناراحتی از شما مراقبت می‌کند و وقتی موفق می‌شوید تحسینتان می‌کند.
واقعیت 57:
نیمه گمشده شما بهترین دوستتان است.
واقعیت 58:
شما با نیمه گمشده‌تان مکالماتی خواهید داشت که شب تا صبح طول خواهد کشید. هر دو شما به حرف‌هایی که طرف‌مقابل می‌زند گوش می‌دهید و انتقاد نمی‌کنید.
واقعیت 59:
در رابطه‌ با نیمه گمشده‌تان باید کارهای مثبت داشته باشید تا رابطه‌تان موفق شود.
واقعیت 60:
اگر خودتان را در شر کارهای بد خلاص نکنید، رابطه‌تان موفق نخواهد بود.
واقعیت 61:
باید به همدیگر احترام بگذارید.
واقعیت 62:
اعتماد یکی از مهمترین خصوصیات رابطه و پیون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 21:59  توسط نازلی  | 

شما را چگونه می شناسند؟


آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!»

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: «آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»


سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 19:1  توسط نازلی  | 

نظرتون چیه کلا؟

یه جمله که فکر میکنی‌ قشنگ هست،از خودت بگو
مهم نیست عملی‌ باشه یا نه!

تو کاری نداشته باش که جمله‌ ای که میگی‌ قشنگ هست یا نه؟

 

تو بگو!!!

آخرش هم بنویس،دکتر شریعتی،کورشِ کبیر ,آریو برزن 
 

آخه تو این ملت کی‌ حاضر هست که بره تحقیق کنه،ببینه درست هست یا نه ؟

کی‌ میره کتاب‌هایِ شریعتی رو بخونه؟ چه قدر باهاش آشنایی داریم ؟

کورش چند تا کتیبه داشته؟ کی‌ خطِ میخی‌ بلد هست ؟


بگو،نترس


 حتی میتونی‌ اسمِ الکی‌ در بیاری 

انسان‌ها در نوع اول،حیوان هستند،که تکامل پیدا کردن و اجتماعی شدن

 "سیران خان با کیس "

عارفِ هندی در قرن ۱۷


این جمله از خودم بود حقیقتش،هم چین آدمی‌ هم نبوده،ولی‌ الان من یه روشن فکر و آدم با کلاس هستم!



می‌بینید؟ ما تنها قومی هستیم که بدونِ کامل کردنِ تحصیلاتمون،که در هر رشته‌ای هستیم،میتونیم تــز‌ بدیم درباره روانشناسی‌ و یا جامعه شناسی‌ تاریخ و،،



روزی دختری به کورشِ کبیر گفت من عاشقِ شما هستم،کورش گفت لیاقتِ شما برادرِ من هست که پشتت ایستاده!


خوب ؟ چی‌ فکر می‌کنید؟



جایِ اینکه جملاتِ بزرگان رو استفاده کنیم،!عمل کنیم و مطلع باشیم،روزی یک صفحه کتاب بخونیم،
البته میدونم هممون فرهیخته هستیم و احتیاج نداریم
ضمنا،برا جملاتمون میتونیم شخصیت‌هایِ جدید بیاریم،مثلا ......


باور کنید،با بودنِ ۲ یا ۳ تا کتیبه نمی‌شه انقدر جمله در آورد



نویسنده‌ای به برناردشاو گفت،من برایِ شرف کتاب مینویسم،و تو برایِ پول،برناردشاو خندید و گفت،برایِ هرچه که نداریم می‌نویسیم


ورژن آریایی:

روزی اسکندر به کورش گفت،ما برایِ شرف میجنگیم و تو برایِ پول،کورش در جواب گفت،ما برایِ هرچه که نداریم می‌جنگیم


نکته انحرافی :
کورش ۳۰۰ سال پیش از اسکندر زندگی‌ میکرده

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 15:23  توسط نازلی  | 

لطفاً خودت رو به مردن نزن!!



لطفاً خودت رو به مردن نزن!!

شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.

نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.

زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.

هرچندوقت یک بار نقاشی بکش.

در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.

سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.

بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.

شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس. 

***

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.

به دوست های قدیمیت تلفن بزن.

شمال برو . شنا کن.

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.

خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.

جوراب های رنگی بپوش.

مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.

به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.

دنبال بازی کن. اگرنشد وسطی بازی کن .

به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.

از خواب های بد بپر و آب بخور.

بسم الله الرحمن الرحیم بگو .


***

به باغ وحش برو . چرخ و فلک سوار شو . پشمک بخور.

کوه برو . هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.

خواب هات رو تعریف نکن . خواب هات رو بنویس.

یک تسبیح گلی سی و سه دانه ای داشته باش.

بخند. چشم هات رو روی هم بگذار . شعر بخون . سپید بپوش.

شیرینی بخر . با بچه ها توپ بازی کن . برای خودت برنامه بریز.

***

قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن!

برای خودت دعا کن که آرام باشی.

وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی

تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون

کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.

برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.

بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.

برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.


***


برای خودت دعا کن  تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که

باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی

در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران

و سنگلاخ های برف گیر است.

برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن

به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن.

***


برای خودت دعا کن که زنده بمانی . زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت

بیشتر از چیزی که نیاز داری بخوابی.


باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی


بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و


نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها

بخواه قلبت را معاینه کنند . دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را

و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت

پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن


تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

آن وقت صدایش کن؛

به نام صدایش کن؛


او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!

تو صریح و ساده و رک بگو.

هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.

شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند

که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس

پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ، سنگ ،

دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده ،

اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،


دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن


و عشق

بدهد.

آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده

که زندگی از این که

   تو زنده هستی به خودش ببالد!!

انسانها را فراموش نکن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:2  توسط نازلی  | 

پیش زمینه ویندوز ایکس پی

تابحال به این فکر کرده اید آیا این تصویر واقعی است و متعلق به کجاست؟

این عکس تصویر پیش زمینه ویندوز ایکس پی است
در حقیقت این عکس متعلق به منظره ای واقعی است در ایالت کالیفرنیای آمریکا در شهر ناپا ، شرق دره سونوما معروف به Bliss  ( برکت ). عکس توسط عکاس حرفه ای ، چارلز اوریر Charles O’Rear  در سال ۱۹۹۶ گرفته شد و بعنوان پیش زمینه ویندوز آن زمان یعنی ایکس پی تعیین گردید عکسی که تبدیل به آشنا ترین منظره و یکی از ۱۰ عکس محبوب و مشهور دنیا شد. ماکروسافت هنوز هم از این عکس برای پیش زمینه ویندوزهای جدید خود بهره می گیرد تصویری که در انتها مشاهده میکنید در واقع یکی از والپیپر ویندوز ۷ میباشد
ده سال بعد در نوامبر ۲۰۰۶  درست از همان موقعیت و زاویه عکس Bliss ،یک تصویر دیگر توسط عکاس همکار “گلدن و سنبی ” که به آن منطقه مراجعت داشت گرفته شد و در چند نمایشگاه عکس به نمایش گذاشته شد
در سال ۲۰۰۷ این عکس به عنوان Bliss , after Bill Gates 2006 در نمایشگاهی در سوئیس نمایش داده شد که عنوان جالبی بنظر میرسد
در اینجا عکس های واقعی دیگر از این منظره معروف میتوانید ببینید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 13:51  توسط نازلی  | 

زیبایی



دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با
گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
 

 
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
 
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
 

 
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
 
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
 

 
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
 
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
 

 
و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
 
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
 
سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت
سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت
 
- برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود
 

 
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
 
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
 
همسرم جواب داد :
 
- من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
 

 
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
 

 
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:34  توسط نازلی  | 



می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 18:37  توسط نازلی  | 

زیبا ...

هواي حوصله ابريست
چشمي از عشق ببخشايم
تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا

زيبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو ميچرخد

از من مگير چشم
دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد
يادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامي دلها
غمناك شود
يادم بده
چگونه نگاهت كنم كه طري بالايت
در تند باد عشق نلرزد
زيبا
زيبا اینگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس ميكنم
اینگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم
انگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است
زيبا چشم تو شعر چشم تو شاعر است
من دزد شعرهاي چشم تو هستم

زيبا زيبا كنار حوصله ام بنشين
بنشين مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رويش
من سبز مي شوم!
زيبا زيبا ستاره هاي كلامت را
در لحظه هاي ساكت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا كه برويم بهار وار
چشم از تو بود و عشق بچرخانم بر پاي اين مدار

زيبا تمام حرف دلم اينست
من عشق را به نام تو آغاز كرده ام
در هر كجاي عشق كه هستي
آغاز كن مرا





+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:51  توسط نازلی  |